شور جبهه
بسم رب الشهدا

حاج محسن همواره مجروحيت خود را از ما مخفي ميکرد و هربار هم که به علت شدت جراحت به بيمارستان منتقل ميشد ميخواست هرچه سريعتر به جبهه بازگردد حتي يادم هست که يکبار که به علت مجروحيت از ناحيه پا در بيمارستان امام رضا (ع) مشهد بستري بود مرتب به دکتر اصرار ميکرد که بايد برگردد دکتر به من گفت که زخمهاي برادرتان عميق است و هرچه ما به او اصرار ميکنيم که بايد مدتي استراحت کند تا زخمهايش عفوني نشوند توجهي نميکند، شما خودتان به او تذکر دهيد حاجي که حرفهاي ما را شنيده بود سريع از روي تخت بلند شد و در راهرو شروع کرد به قدم زدن و گفت:«زخم من عميق نيست و من بايد برگردم» سرم مجروح همتخت او در حال تمام شدن بود محسن پرستارها را صدا زد و از او خواست که سرم را جدا کند اما پرستار گفت که شيفت من تمام شده و نوبت پرستار بعدي است محسن با ناراحتي گفت:«شيفت انسانيت شما که تمام نشده» بعد هم سرم را از دست آن مجروح باز کرد تا با هم به منطقه اعزام شوند. در کربلاي 1 هم که از ناحيه شکم مجروح شده بود ما اطلاعي نداشتيم تا زمانيکه به بيمارستان مشهد منتقل شد و ما متوجه جراحت شديد ايشان شديم يکبار ديگر هم در والفجر8 هنگامي که بچهها مشغول کندن کانال در فاو بودند کلنگ به پاي او اصابت کرده وزخمي شد اما عليرغم اصرار زياد بچهها راضي نشد به عقب بازگردد و با همان پاي مجروح 40 روز در خط مقدم ماند او ميگفت:«درست است پايم مجروح شده صحبت که ميتوانم بکنم» اگر بچهها مرا با اين وضعيت ببيند روحيه ميگيرند و اين جراحتها براي من مجروحيت نيست تا جان در بدن دارم به جبهه ميروم.
منبع:پروندههاي اماني از لشگر27
راوي:برادر شهيد
